خرید بک لینک
خورشید غروب کرده بود. هوا کم کم تاریک و تاریک تر میشد. نشسته بودم صندلی عقب ماشین و نمیدونستم دقیقا کجا داریم میریم. نشسته بودم صندلی عقب ماشین و ماکارونی میخوردم. عُق میزدم و به این فکر میکردم دیگه ن

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

به سفر میروم.

اگر حالم را بهتر نکرد خوفناکترین اندیشهای که میتواند مرا به آرامش برساند، عملی خواهم کرد.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

تو جاده بودم. نگاهم افتاد به یه راننده تریلی، بهم لبخند زد، یه لبخند دلنشین. دلم خواست ادامه سفرمو با اون میرفتم.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

لالایی من، شبای تیره...باد ملایمی لابهلای موهایم میپیچید. خورشید در زمینهٔ نارنجی رنگی آرام آرام پایین میرفت. خیابان شلوغی بود و صدای بوق ماشین ها سرسام آور. اما من آرام بودم، آنقدر آرام که میتوانستم صدای پچ پچ درختهای

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

این نوجوونی هم داره میگذره. انگار هیچوقت قرار نیست برم کنسرت خواننده مورد علاقهم و بغلش کنم بعد شبو تا صبح خوابم نبره.

ولی یه شب با موتورم میزنم بیرون و با سرعت زیاد میرونم. درحالی که باد لای موهام میپیچه، احساس میکنم به هیچجا تعلق ندارم. اون شب حسابی مست میکنم و ال اس دی میزنم. پسر مورد علاقهمو میبوسم و از H نشان هالیوود بالا میرم. آخه من ارتفاع رو دوست دارم، و پرواز رو بیشتر.

و... بعدش دیگه نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

صفحه بندی